
دوم دبستان که بودم فهمیدم عنکبوتها هشت تا پا دارن و سوسکها شیش تا. کل دایرةالمعارف رو خوندم و اسم هرچی عنکبوت بود برای خودم یادداشت کردم. خوابیدم و شب خواب دیدم که همهی مردم جهان شدن سوسک. فروشندههای لباسفروشیِ نزدیک خونهمون، همه، سوسکهای رنگارنگی شده بودن که دم اتاق پرویی که توش بودم صف کشیده بودن و با زبون سوسکی میخواستن برام سایزهای دیگه بیارن. یهو شروع کردم به دویدن. تا اون جایی که جون داشتم دویدم و یهو دیدم تو خونه هستم. یه لحظه احساس امنیت کردم و آهی از سر آسودگی کشیدم. تا این که به دیوار نگاه کردم. به دیواری که روش عکسبرگردون...
ادامه مطلب