خرید بک لینک


دوم دبستان که بودم فهمیدم عنکبوتها هشت تا پا دارن و سوسکها شیش تا. کل دایرةالمعارف رو خوندم و اسم هرچی عنکبوت بود برای خودم یادداشت کردم. خوابیدم و شب خواب دیدم که همهی مردم جهان شدن سوسک. فروشندههای لباسفروشیِ نزدیک خونهمون، همه، سوسکهای رنگارنگی شده بودن که دم اتاق پرویی که توش بودم صف کشیده بودن و با زبون سوسکی میخواستن برام سایزهای دیگه بیارن. یهو شروع کردم به دویدن. تا اون جایی که جون داشتم دویدم و یهو دیدم تو خونه هستم. یه لحظه احساس امنیت کردم و آهی از سر آسودگی کشیدم. تا این که به دیوار نگاه کردم. به دیواری که روش عکسبرگردونهای باربیهام رو چسبونده بودم. دو تا سوسک گنده داشتن از روی صورتهای زیبای باربیهام رد میشدن. جیغ زدم و مامان بابام رو خواستم. دو تا سوسک گندهتر اومدن بالا سرم و میخواستن بغلم کنن. راه فرار نداشتم. بدنم خیس عرق شده بود و نمیتونستم کاری کنم. همهی توانم رو جمع کردم و باز هم جیغ زدم.

یهو بیدار شدم. مامان بابای واقعیم بالای سرم وایساده بودن و می خواستن بغلم کنن. می گفتن همهاش خواب بوده. الان تو خونهای. خوابِ چی دیدی؟ و من بهشون گفتم خواب دیدم همهتون حشره شدین. گفتن اشکال نداره، حتما به خاطر عنکبوتهاییه که تو بالکن دیدی. جواب دادم: عنکبوت نبودن. عنکبوتها هشت تا پا دارن و سوسک ها شیش تا. همهتون سوسک شده بودین....


سه هفته ی پیش خواب دیدم همه ی دنیا تبدیل شدن. نمی دونستم به چی. فقط می دونستم که همه ی دنیا تبدیل شده ان و اگر فرار نکنیم و خودمون رو به کشتی نرسونیم ما هم تبدیل میشیم. سوار موتور شدیم و حرکت کردیم. با تمام سرعت حرکت کردیم و خودمون رو به کشتی رسوندیم. تو کشتی احساس امنیت نمیکردیم. چون میدونستیم تو سوراخ سمبههای کشتی، تبدیل شدهها زندگی میکنن. همهمون یه گوشه برای خودمون انتخاب کرده بودیم و نوبتی دراز میکشیدیم. چشمامون که تازه داشت گرم میشد باید بیدار میشدیم و جامون رو میدادیم به نفر بعدی. باید غذامون رو جیره بندی میکردیم و زمانی که میرفتیم دستشویی درِ دستشویی رو باز میذاشتیم. چون میترسیدیم. از تنهابودن میترسیدیم. کشتی به مقصد رسید و تو یه شهرک مخروبه پیاده شدیم. برعکس همیشه که هوا ابری و مه گرفته بود، برای اولین بار نور و گرمای خورشید رو حس میکردیم. به هرکدوممون یه خونه دادن. خونه ای که یه اتاق داشت و یه آشپزخونه. دستشوییها عمومی بود و حمام فقط به قدر ضرورت استفاده میشد. برای اولین بار احساس امنیت کردیم. تا اینکه صدایی شنیدیم. صدای جیغ. تبدیلشدنها شروع شده بود.

این بار جیغ نکشیدم. این بار حتی نمیخواستم مامان بابام رو صدا کنم. این بار با یه رعشه بیدار شدم و تا خود صبح بیدار موندم. این بار، تا صبح به عنکبوتها و سوسکها فکر کردم که تو تمام این مدت با من بزرگ شده بودن. تو تمام این مدت تمام ترسها و ناراحتیها و سردرگمیهام رو خورده بودن و این بار همهشون اومده بودن به خوابم. با این تفاوت که دیگه نمیشد تعداد پاهای هیچ کدومشون رو شمرد.


برچسب: metamorphosis kafka,metamorphosis sparknotes,metamorphosis of narcissus,metamorphosis summary,metamorphosis by tracy,metamorphosis definition,metamorphosis quotes,metamorphosis play,metamorphosis of a butterfly,metamorphosis salon, نویسنده: حامد باقریان تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 10:29

صفحه بندی